تبلیغات
عشق

عشق

:[جوکستان , ]

به تركه میگن: چند تا حیوون نام ببر كه پرواز كنه. میگه:‌ كبوتر، كلاغ، خر! بهش میگن: بابا خر كه پرواز نمیكنه! میگه: بابا خره دیگه، یهو دیدی پرواز كرد

نوشته شده در چهارشنبه 9 آذر 1384 و 01:11 ق.ظ توسط سعیده شقاقی

ویرایش شده در - و -



:[عمومی , ]

تركه هر روز زنگ یك كلیسا رو می‌زده و در می‌رفته. آخر پدر روحانی شاكی میشه،‌ یك روز پشت در كمین می‌كنه، تا تركه زنگ می‌زنه، ‌خرشو می‌گیره. تركه حول میشه،‌ با تتپته میگه: ببخشید، ‌عیسی هست؟

نوشته شده در چهارشنبه 9 آذر 1384 و 01:11 ق.ظ توسط سعیده شقاقی

ویرایش شده در - و -



:[عمومی , ]

یه تر ك توی استخر غرق میشه میبرنش پزشك قانونی میبینن مایوش سوراخ بوده

نوشته شده در چهارشنبه 9 آذر 1384 و 01:11 ق.ظ توسط سعیده شقاقی

ویرایش شده در - و -



:[جوکستان , ]

تركه دنبال دزد میكنه، از دزده جلو میزنه!

نوشته شده در چهارشنبه 9 آذر 1384 و 01:11 ق.ظ توسط سعیده شقاقی

ویرایش شده در - و -



:[عمومی , ]

انتظار بی حاصل !

سی سال بود که هر روز به او سر می زد .

تمام محققین مرکز او را می شناختند و به اسم کوچک صدایش می کردند .

چند هفته پیش بود که یکی از دکتر ها وی را صدا کرد و گفت که برای علاج بیماری همسرش راه جدیدی پیدا شده است ٬ راه حلی که شانسی حدود ٪ ۹۰ دارد و او از شادی بال درآورد و با به هوش آوردن همسرش موافقت کرد .

بالاخره لحظه موعود فرا رسید ...

نیتروژن مایع از رگهای هری تخلیه گردید و به جایش خون تزریق شد و از دمای زیر صفر به دمای حیات بازگشت . هنگامی که هری چشمانش را گشود با تعجب به اطراف نگریست ٬ پس از چند دقیقه که حواس خود را بازیافت با حالتی استفهامی به اطراف نگاه کرد و سراغ هانا را گرفت . قلب هانا داشت از جا کنده می شد . پس با شادی بی حد و حصر پاسخ داد : عزیزم  این منم هانا ...

ولی هری باور نکرد ...

پزشکان گفتند باید به هری زمان داد و به مرور او را توجیه کرد . روزها طول کشید تا هانا توانست جریان را به او تفهیم کند . اینکه سی سال از آن روزی که هری به علت بیماری لاعلاجش داوطلبانه به درون کپسول انجماد فرستاده شد٬ می گذرد . سی سالی که هر روزش برای هانا به اندازه سالی گذشته بود . سی سالی که بیشتر دارایی خود را صرف هزینه سنگین نگهداری از وی کرده بود ...

همزمان معالجات هری شروع شد و هانا چون دلسوز ترین پرستارها به وی رسیدگی می کرد . زمان مرخص شدن هری از مرکز فرا رسید .

چند روزی بود که هری و هانا خیلی در خود فرو رفته بودند و مدام فکر می کردند و نگاهشان را از هم می دزدیدند  و از پاسخ  صریح به یکدیگر طفره می رفتند ...

پس از طی شدن دوران نقاهت بالاخره هری زبان گشود . از هانا تشکر کرد که سی سال به پای او نشسته است و ثروتش را خرج او کرده است ...

سپس سعی کرد به منطقی ترین وجه به هانا بفهماند که عاشق هانای سی سال پیش است نه این هانا که در طول این مدت به یک کامله زن ۵۵ ساله تبدیل شده است ... و ادامه داد چون هانا را دختری منطقی می داند اینها را می گوید چون نمی خواهد بیش از این هانا وقتش را برای او بگذارد و اینکه او باید به دنبال کسی باشد که به کاملی خودش باشد و حرفهایش را درک کند نه یک جوان سی ساله که سرشار از شور زندگیست و همزبانی جوان می خواهد ...

هانا زهرخند تلخی زد و گفت : خوب هری خودت سخن گفتن را برایم آسان کردی ...

به تو گفته شده بود که شانس این روش درمانی ٪۹۰ است . هفته پیش که برای گرفتن نتایج معالجاتت به مرکز مراجعه کرده بودم با کمال تاسف و ناباوری متوجه شدم که درمان روی تو موثر نبوده ٬ به زبان دیگر تو از آن معدود ٪۱۰ هستی که به این شیوه پاسخ منفی داده اند  و من اکنون نه فقط برای ثروتم که برای جوانی ام که به پای تو گذاشته ام افسوس می خورم چون حالا فهمیدم که تو ارزشش را نداشتی ...

هانا رفت و هری بهت زده را با غمی جانکاه تنها گذاشت ...

نوشته شده در چهارشنبه 2 آذر 1384 و 11:11 ق.ظ توسط محمدرضابایزیدی

ویرایش شده در پنجشنبه 3 آذر 1384 و 10:11 ق.ظ



:[عمومی , ]

انتظار بی حاصل !

سی سال بود که هر روز به او سر می زد .

تمام محققین مرکز او را می شناختند و به اسم کوچک صدایش می کردند .

چند هفته پیش بود که یکی از دکتر ها وی را صدا کرد و گفت که برای علاج بیماری همسرش راه جدیدی پیدا شده است ٬ راه حلی که شانسی حدود ٪ ۹۰ دارد و او از شادی بال درآورد و با به هوش آوردن همسرش موافقت کرد .

بالاخره لحظه موعود فرا رسید ...

نیتروژن مایع از رگهای هری تخلیه گردید و به جایش خون تزریق شد و از دمای زیر صفر به دمای حیات بازگشت . هنگامی که هری چشمانش را گشود با تعجب به اطراف نگریست ٬ پس از چند دقیقه که حواس خود را بازیافت با حالتی استفهامی به اطراف نگاه کرد و سراغ هانا را گرفت . قلب هانا داشت از جا کنده می شد . پس با شادی بی حد و حصر پاسخ داد : عزیزم  این منم هانا ...

ولی هری باور نکرد ...

پزشکان گفتند باید به هری زمان داد و به مرور او را توجیه کرد . روزها طول کشید تا هانا توانست جریان را به او تفهیم کند . اینکه سی سال از آن روزی که هری به علت بیماری لاعلاجش داوطلبانه به درون کپسول انجماد فرستاده شد٬ می گذرد . سی سالی که هر روزش برای هانا به اندازه سالی گذشته بود . سی سالی که بیشتر دارایی خود را صرف هزینه سنگین نگهداری از وی کرده بود ...

همزمان معالجات هری شروع شد و هانا چون دلسوز ترین پرستارها به وی رسیدگی می کرد . زمان مرخص شدن هری از مرکز فرا رسید .

چند روزی بود که هری و هانا خیلی در خود فرو رفته بودند و مدام فکر می کردند و نگاهشان را از هم می دزدیدند  و از پاسخ  صریح به یکدیگر طفره می رفتند ...

پس از طی شدن دوران نقاهت بالاخره هری زبان گشود . از هانا تشکر کرد که سی سال به پای او نشسته است و ثروتش را خرج او کرده است ...

سپس سعی کرد به منطقی ترین وجه به هانا بفهماند که عاشق هانای سی سال پیش است نه این هانا که در طول این مدت به یک کامله زن ۵۵ ساله تبدیل شده است ... و ادامه داد چون هانا را دختری منطقی می داند اینها را می گوید چون نمی خواهد بیش از این هانا وقتش را برای او بگذارد و اینکه او باید به دنبال کسی باشد که به کاملی خودش باشد و حرفهایش را درک کند نه یک جوان سی ساله که سرشار از شور زندگیست و همزبانی جوان می خواهد ...

هانا زهرخند تلخی زد و گفت : خوب هری خودت سخن گفتن را برایم آسان کردی ...

به تو گفته شده بود که شانس این روش درمانی ٪۹۰ است . هفته پیش که برای گرفتن نتایج معالجاتت به مرکز مراجعه کرده بودم با کمال تاسف و ناباوری متوجه شدم که درمان روی تو موثر نبوده ٬ به زبان دیگر تو از آن معدود ٪۱۰ هستی که به این شیوه پاسخ منفی داده اند  و من اکنون نه فقط برای ثروتم که برای جوانی ام که به پای تو گذاشته ام افسوس می خورم چون حالا فهمیدم که تو ارزشش را نداشتی ...

هانا رفت و هری بهت زده را با غمی جانکاه تنها گذاشت ...

نوشته شده در چهارشنبه 2 آذر 1384 و 11:11 ق.ظ توسط محمدرضابایزیدی

ویرایش شده در - و -



:[عمومی , ]

*** لحظه ***

نه از آغاز چنین رسمی بود

و نه فرجام چنین خواهد شد

 

                كه كسی جز تو ، تو را دریابد

 

تو در این راه رسیدن به خودت تنهایی

ظلمتی هست اگر 

                               چشم از كوچه ی یاری بردار

و فراموش كن این كهنه خیال ، نور فانوس رفیقی كه تورا در یابد !

دست یاری كه بكوبد در را ، پرده از پنجره ها برگیرد ، قفل را بگشاید . . .

كوله بارت بردار

دست تنهایی خود را تو بگیر

و از آیینه بپرس : منزل روشن خورشید كجاست ؟

 

شوق دریا اگرت هست روان باید بود

      ورنه در حسرت همراهی رودی به زمین خواهی شد

 

مقصد از شوق رسیدن خالیست

راه سرشار امید

و بدان كین امروز

                     منتظر فردایی است

                                              كه تو دیروز در امید وصالش بودی

بهترین لحظه ی راهی شدنت اكنون است

لحظه را دریابیم

باور روز برای گذر از شب كافیست

و از آغاز چنان رسمی بود

كه سر انجام ، چنین خواهد شد . . . .

                    ورنه در حسرت همراهی رودی به زمین خواهی شد

قشنگه نه ؟  . . . قشنگ و پرمعنا . . . من عاشق همین بیت شم . . . .

نوشته شده در چهارشنبه 2 آذر 1384 و 09:11 ق.ظ توسط محمدرضابایزیدی

ویرایش شده در - و -



:[عمومی , ]

>>    کسی که هم بی تو میمیرد هم برای تو    <<

در آرزوی بازگشت و سر زدن آفتاب وصال تو
شب هجران را تحمل می کنم
بیهوده نیست که من بی تو،قادر به نفس کشیدن نیستم،
بی تو سرگردانم.
من بی تو سیاهی سردم و سرابی ساکت.
در خلوت تنهایی هایمان برای تو گریسته ام.
در همه دلهای عاشق به خاطر تو تپیده ام، در تمام لحظه
هایی که نیستی چه اشکها که ریخته ام.
در تمام جستجو های بی انتها به دنبال تو گشته و تو را از
میان دشتهای پر از گلهای شقایق یافته ام.
سوسوی عشق تو اکنون به شعله ای تبدیل شده و پا تا به
سرم را در بر گرفته است.
و آن زمانی که تو را یافتم تو همه چیز من شدی و من همه
چیز تو
عشق را پی ات روان کرده ام تا با تو همراه شود و من
مجنون وار و شیفته به دنبال جرعه ای از آن به دنبالت
خواهم آمد.
زیبایی ها از تو نشانه می گیرند، آنها نیز می دانند که تو
سر چشمه تمام زیبایی هایی.
پاکی را برای من تو معنا کرده ای، صداقت را از سینه تو
شناختم و گلها شمیم خود را از انفاس بهاریت به ارث
برده اند،ستارگان رسم شب زدایی را در مکتب عشق از تو
آ موخته اند.

نوشته شده در چهارشنبه 2 آذر 1384 و 09:11 ق.ظ توسط محمدرضابایزیدی

ویرایش شده در - و -



مطالب قبلـــــــی ...
◊ ...-
◊ ...-
◊ ...-
◊ ...-
◊ ...-
◊ ...-
◊ ...-
◊ ...-
◊ ...-
◊ ...-
◊ ...-
◊ ...-


صفحــــــات ...
1 2